تبليغاتX
فرزانگان

فرزانگان

وبلاگ گروهی فرزانگانی های تهران خروجی 1382

reunion

فردا دوشنبه، ساعت ۴، خانه ی هنرمندان.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:2  توسط نغمه  | 

قرار

از اونجایی که این تابستون تعداد کثیری از بچه ها عازم دیارهای مختلفی هستند، به احتمال زیاد دیگه همه نمی تونیم به راحتی همدیگر رو ببینیم. این بهترین و آخرین فرصتیه که بتونیم یه قرار دسته جمعی بگذاریم. آیدا توی گروه یاهو یه نظرسنجی گذاشته که ببینیم قرار کجا باشه. برای نظر دادن راجع به قرارمون به اینجا بروید:

http://groups.yahoo.com/group/farzanegantehran82/surveys?id=12791997

خلاصه اینکه رخ بنمایید!

پ.ن۱: من تازه متوجه شدم توی قسمت Database همون گروه یاهومون، یه جایی هست به نام Members Identification که اسم و آی دی و دانشگاه اعضا رو مشخص می کنه. این متفاوت با اون مشخصاتیه که توی قسمت Members مشخص میشه. خودتون ببینید می فهمید چی میگم

پ.ن۲: کسی سرود ملی خودمون رو نداره بگذاریم روی بلاگ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:53  توسط نغمه  | 

پرسپولیس

من امروز فیلم(کارتون) پرسپولیس رو دیدم. محشر بود! دیدنش رو توصیه میکنم. یعنی در واقع برای اینکه این وبلاگ به روز بمونه، مجبورم که توصیه اش کنم تا یه چیزی نوشته باشم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:4  توسط نغمه  | 

من! مدرسه ی من!

همان طور که مستحضرید، بنده از همان نوجوانی به شغل شریف یادداشت روزانه نویسی مشغول بوده‏ام؛ و هم اکنون هم راهمان ادامه دارد! این نوشته، بخشی از دفتر یادداشت روزانه من است، که مدت‏ها در صف آپ شدن در این وبلاگ مانده بود!

 

شنبه 20 بهمن 86

دیروز روز اختتامیه کارگاه علوم بود؛ یا چیزی شبیه به این. من به هر 82ای که شماره موبایل ازش داشتم، خبر داده بودم که بیان. البته بماند که پروژه بدجوری با شکست مواجه شد، چون ساعت مشخصی نداشت.

کارگاه بود، خب. معلوم است دیگر. بعد از این همه سال، دیگر کارگاه که معرفی کردن ندارد. از اول که رفتیم، بین همه 82ای جماعت (که حالا 7-6 سال از کارگاهشون میگذره و کلی اختلاف سنی با کارگاهیها داشتن) این بحث داغ بود که «ای بابا! کارگاه هم کارگاههای قدیم! فرزانگان قدیم! و خلاصه هر چی دیگه هم قدیم!» شاید حتی من هم همین طوری (البته نه به این غلظت) فکر میکردم. فکر میکردم بچههای الان با ما فرق دارن. ما اصیلتر بودیم. باشعورتر بودیم. عاشقتر بودیم. جسورتر بودیم. کلهخرابتر بودیم... و ما کلی چیزهای دیگهتر بودیم! هر چی بود، بچهها را به چشم «یه مشت جزقله» میدیدیم، و بعد هم با تاسف و تاثر سری از سر پیری تکون میدادیم و به یاد روزهای خوب کودکی (!) حسرت میخوردیم. اما...

عصر، وقتی حلقهها زده شد، من ایستاده بودم بالای یه صندلی و از اون بالا حلقهها رو تماشا میکردم. تماشا میکردم و با تمام وجود سرودها رو میخوندم. خوشحال بودم که هنوز سرودهایی که بلدم، خیلی بیشترند از سرودهایی که بلد نیستم. ایستاده بودم و فریاد میزدم. فریاد میزدم و ته ته ته دلم گریه میکردم. به یاد همه چیز...

«در میان طوفان» میخوندم و یاد روزهای خوش ساختمون نیلوفر میافتادم.

«پنهان در اعماق...» میخوندم و یاد اولین روزهای کار توی مدرسه میافتادم.

«انتظار» میخوندم و چهرهی بچههام جلوی چشمهام میاومد.

و «میخواند آواز» میخوندم و لحظه لحظه کارگاه خودمون جلوی چشمام برام زنده میشد. از روزهای اول، از تک تک ثانیهها و تک تک کلمات شعر سرود، از روز آخر، از برنامه هنری، از نشریه، و... کارگاه!

درست وسط تمام فکرهام بودم که یکی صدام زد: «خانوم! خانوم!» پایین صندلی رو نگاه کردم. یه فرزانگانی از وسط حلقه سرود صدا می زدم: «بیا پایین!» پریدم. پرواز کردم. رفتم وسط حلقه و دستش رو گرفتم. با حلقه راه رفتم و خوندم. خوندم و خوندم و... کاش گریه میکردم. کاش این بغض لعنتی رو رها میکردم... .

میدونین؟ وقتی تنها وایسادی اون کنار، حساب نیست. اون موقع، فکر میکنی که چهقدر تک تک بچهها با ما فرق داشتن. اما وقتی حلقهها وسط حیاط دست به دست هم میدن و سرود میخونن...، انگار همین حالا، دوباره ماییم که داریم سرود میخونیم. انگار دوباره ماییم! انگار کارگاه ماست! انگار کارگاه سال 80 و 86 هیچ فرقی با هم ندارن! انگار اصلا کارگاه سال 76 هم همین طوری بوده! انگار حتی سال 66 هم فرزانگانیها همینطوری بودهان! انگار... انگار فرزانگانی بودن، یه چیزی توی مدرسه است. یه چیزی که از توی آجرها، از توی تختهها و حتی از توی آسمون بالای سر مدرسه، به مانتوهای خاکستری و بعد گوشت و پوست و خون فرزانگانیها تزریق میشه. انگار خورشید فرزانگان، همیشه یکجور میتابه...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:38  توسط منصوره  | 

این رو از وبلاگ ۳۶۰ مهسا طاهران بی اجازه دزدیدم. امیدوارم شاکی نشه! احتیاج به توضیح عکس نیست، هست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:6  توسط نغمه  | 

انتخابات

با این که موضوع خیلی تکراریه و شاید الان دیر شده باشه بدم نیومد اینجا بنویسم

تو فکر بودم اونایی که رای میدن حتما یه دلیلی واسه خودشون دارن(هر چند که از نظر بعضیا وبعضی دلیل ها دلیل نمیشه که البته من اونجور رای دادنم دلیل محکمی می دونم!!)

خوب اینا که رای میدن امه اونایی که رای نمیدن رو اغلب نمیشه نظرشونو عوض کرد و به اصطلاح توجیه نمیشن!!!

با اینکه خودم رای دادم و با اینکارم موافقم اما اصلا قصد ندارم نظر کسی رو عوض کنم اما دوست دارم بدونم کیا رای دادن و کیا رای ندادن؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:57  توسط هنگامه  | 

به سرم زده است یوزر و پسورد همه ی شماهایی که نمینویسید را لو بدهم، بلکه یک نفر بیاید هکتان کند و یک مزخرفاتی هم اینجا بنویسد، شاید کنشی ایجاد شود! اصلا" اگر فعالیتی نکنید خودم یک یوزر میسازم و دسترسی عموم را باز میگذارم. فکر میکنید کسی علاقه ای به خزعبل گفتن در اینجا داشته باشد؟ بعید می دانم!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:10  توسط نغمه  | 

inja o unja

chand vaghte pish dashtam to azaye groupe farzanegane orkut migashtam!!!!na begam az roo bikari o... ina ha donbale yeki az doostaye ghadim migashtam!ye nokteyeee kheili jaleb ke vasam kheili kheili jaleb bud o bazam az jalebiatesh khodam ham khandam gerefte bud in bud ke taghriban 70-80% esmayi ke too har safe neshun midad jayi budan gheir az iran!!!!ya USA ya alman ya itlia ya canada englis ya ostoralia va tako took jahaye dige!jalebtar in ke ta vaghty nayumade budam inja bavar nemikardam!ama inja taghriban ba 2 ta link ya to be ye farzanegani miresi ya in e taraf ba ye farzanegani kheili dooste!kholase ke yei az zanjiraye ghavi o mohkam inja madresast ke kheili bishtar az daneshgah inja etebar peida mikone!!!!1-2-3... sal ekhtelafe dar sale voroodi ham farghi nemikone!hata shahr ham kheili asar nadare!faghat kafie ozve sampad bashi ta motealegh beshi be ye sroupe kahso az emkane komakhaye fekri o hemayati barkhordar beshi!!!!kheili vasam jaleb bud!!!!na???(yade moalebe jalebe fizike avale dabirestan bekheir!!!!jalebe na?!!!):) shad bashid
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:11  توسط مدیر مسئول  | 

همه تان جمیعا" خیلی بی بخارید!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:4  توسط نغمه  | 

امروز بعد از ۵ سال که داشتم بین سی دی های کارگاه میگشتم تا نمایش هملت خودمان را پیدا کنم، به صحنه ای برخوردم که اصلا" به یاد نداشتمش. در یکی از چادرهای حیاط، گروه موسیقی سنتی جمع شده بودند و با دف و تمبک دور گرفته بودند و رقاص ها هم طبق معمول میرقصیدند و ما دست میزدیم. کسی بهمان تذکری نمیداد که هیچ، حتی مهین خانم، که مسئول آشپزخانه ای چیزی بود هم تنبک را گرفت و صدای ستاره می آمد که میگفت "مهین خانم باید برقصه!". مهین خانم دوست نداشت ازش فیلم بگیریم، اما مثل بیشتر کادر مدرسه اهل حال بود. شاید آن زمان به نظرم نمی آمد که با جامعه ی بیرون خیلی فرق داریم، حتی از بچه هایمان بدم هم می آمد. اما امروز که کمی از خاطرات را مرور کردم، دیدم که مدرسه مان واقعا" فرق داشت. در واقع احساس میکنم بین باقی دبیرستان ها، طبیعی ترین مدرسه ای بود که می شد رفت. آزادی مان زیاد بود. اگر حالا بپرسی، میگویم هیچ کدام از چیزهایی که در آن زمان تحقیر مینامیدیمش، حتی شبیه تحقیر هم نبود. دلم برای خودم آن شرایط تنگ شده است. شور و نشاطم رفته، و حتی از فکر کردن به شوخی های شیطنت آمیز میترسم. مثل آدمهای سر خورده، به دور و برم نگاه میکنم، به ندرت میشود چیزی بگویم. تک و تنها افتاده ام گوشه ای، و اگر یک نفر کلمه ای از من را بفهمد از خوشحالی اشک میریزم.

پ.ن: قرار نبود به این زودی مطلب بنویسیم، اما استقبال کم بود، گفتم شاید بهتر باشد شروع کنیم. شما هم بفرمایید!

پ.ن ۲: پیدا کردن عکس جدید کمی دنگ و فنگ دارد. فعلا" همین را بپذیرید، از گروه یاهو برداشت شده است:

نمایش هملت

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:59  توسط نغمه  |