قرار
http://groups.yahoo.com/group/farzanegantehran82/surveys?id=12791997
خلاصه اینکه رخ بنمایید!
پ.ن۱: من تازه متوجه شدم توی قسمت Database همون گروه یاهومون، یه جایی هست به نام Members Identification که اسم و آی دی و دانشگاه اعضا رو مشخص می کنه. این متفاوت با اون مشخصاتیه که توی قسمت Members مشخص میشه. خودتون ببینید می فهمید چی میگم![]()
پ.ن۲: کسی سرود ملی خودمون رو نداره بگذاریم روی بلاگ؟
پرسپولیس
من! مدرسه ی من!
همان طور که مستحضرید، بنده از همان نوجوانی به شغل شریف یادداشت روزانه نویسی مشغول بودهام؛ و هم اکنون هم راهمان ادامه دارد! این نوشته، بخشی از دفتر یادداشت روزانه من است، که مدتها در صف آپ شدن در این وبلاگ مانده بود!
شنبه 20 بهمن 86
دیروز روز اختتامیه کارگاه علوم بود؛ یا چیزی شبیه به این. من به هر 82ای که شماره موبایل ازش داشتم، خبر داده بودم که بیان. البته بماند که پروژه بدجوری با شکست مواجه شد، چون ساعت مشخصی نداشت.
کارگاه بود، خب. معلوم است دیگر. بعد از این همه سال، دیگر کارگاه که معرفی کردن ندارد. از اول که رفتیم، بین همه 82ای جماعت (که حالا 7-6 سال از کارگاهشون میگذره و کلی اختلاف سنی با کارگاهیها داشتن) این بحث داغ بود که «ای بابا! کارگاه هم کارگاههای قدیم! فرزانگان قدیم! و خلاصه هر چی دیگه هم قدیم!» شاید حتی من هم همین طوری (البته نه به این غلظت) فکر میکردم. فکر میکردم بچههای الان با ما فرق دارن. ما اصیلتر بودیم. باشعورتر بودیم. عاشقتر بودیم. جسورتر بودیم. کلهخرابتر بودیم... و ما کلی چیزهای دیگهتر بودیم! هر چی بود، بچهها را به چشم «یه مشت جزقله» میدیدیم، و بعد هم با تاسف و تاثر سری از سر پیری تکون میدادیم و به یاد روزهای خوب کودکی (!) حسرت میخوردیم. اما...
عصر، وقتی حلقهها زده شد، من ایستاده بودم بالای یه صندلی و از اون بالا حلقهها رو تماشا میکردم. تماشا میکردم و با تمام وجود سرودها رو میخوندم. خوشحال بودم که هنوز سرودهایی که بلدم، خیلی بیشترند از سرودهایی که بلد نیستم. ایستاده بودم و فریاد میزدم. فریاد میزدم و ته ته ته دلم گریه میکردم. به یاد همه چیز...
«در میان طوفان» میخوندم و یاد روزهای خوش ساختمون نیلوفر میافتادم.
«پنهان در اعماق...» میخوندم و یاد اولین روزهای کار توی مدرسه میافتادم.
«انتظار» میخوندم و چهرهی بچههام جلوی چشمهام میاومد.
و «میخواند آواز» میخوندم و لحظه لحظه کارگاه خودمون جلوی چشمام برام زنده میشد. از روزهای اول، از تک تک ثانیهها و تک تک کلمات شعر سرود، از روز آخر، از برنامه هنری، از نشریه، و... کارگاه!
درست وسط تمام فکرهام بودم که یکی صدام زد: «خانوم! خانوم!» پایین صندلی رو نگاه کردم. یه فرزانگانی از وسط حلقه سرود صدا می زدم: «بیا پایین!» پریدم. پرواز کردم. رفتم وسط حلقه و دستش رو گرفتم. با حلقه راه رفتم و خوندم. خوندم و خوندم و... کاش گریه میکردم. کاش این بغض لعنتی رو رها میکردم... .
میدونین؟ وقتی تنها وایسادی اون کنار، حساب نیست. اون موقع، فکر میکنی که چهقدر تک تک بچهها با ما فرق داشتن. اما وقتی حلقهها وسط حیاط دست به دست هم میدن و سرود میخونن...، انگار همین حالا، دوباره ماییم که داریم سرود میخونیم. انگار دوباره ماییم! انگار کارگاه ماست! انگار کارگاه سال 80 و 86 هیچ فرقی با هم ندارن! انگار اصلا کارگاه سال 76 هم همین طوری بوده! انگار حتی سال 66 هم فرزانگانیها همینطوری بودهان! انگار... انگار فرزانگانی بودن، یه چیزی توی مدرسه است. یه چیزی که از توی آجرها، از توی تختهها و حتی از توی آسمون بالای سر مدرسه، به مانتوهای خاکستری و بعد گوشت و پوست و خون فرزانگانیها تزریق میشه. انگار خورشید فرزانگان، همیشه یکجور میتابه...!
انتخابات
با این که موضوع خیلی تکراریه و شاید الان دیر شده باشه بدم نیومد اینجا بنویسم
تو فکر بودم اونایی که رای میدن حتما یه دلیلی واسه خودشون دارن(هر چند که از نظر بعضیا وبعضی دلیل ها دلیل نمیشه که البته من اونجور رای دادنم دلیل محکمی می دونم!!)
خوب اینا که رای میدن امه اونایی که رای نمیدن رو اغلب نمیشه نظرشونو عوض کرد و به اصطلاح توجیه نمیشن!!!
با اینکه خودم رای دادم و با اینکارم موافقم اما اصلا قصد ندارم نظر کسی رو عوض کنم اما دوست دارم بدونم کیا رای دادن و کیا رای ندادن؟؟؟؟
inja o unja
پ.ن: قرار نبود به این زودی مطلب بنویسیم، اما استقبال کم بود، گفتم شاید بهتر باشد شروع کنیم. شما هم بفرمایید!
پ.ن ۲: پیدا کردن عکس جدید کمی دنگ و فنگ دارد. فعلا" همین را بپذیرید، از گروه یاهو برداشت شده است:


